روانشناسی
نگارش در تاريخ شنبه 1393/03/31 توسط فولادی

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1393/08/29 توسط فولادی

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه توبود.

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود.

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود.

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود.

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود.

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود.

زیباترین اعترافم عشق تو بود...

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1393/08/29 توسط فولادی
عاشقم دیوونه وار بی قرارم بی قرار تو همون عشق ِ تو قصه هایی انگار.. تویی تنها آرزوم همه عشق و آبروم دل نمیگیره واست یه لحظه آروم.. بی تو من یه بی نشون میخوامت تا پای جون منو از خودت بدون که بی تو هیچم با تو ای بهاره من خوب ِ روزگار من تویی اعتبار من که بی تو هیچم.. یه دل دارم که دلدارش شمایی به این عاشق نکن بی اعتنایی دل ِ من عمریه دور تو گشته دیگه کارم از این حرفا گذشته فدای تو جای تو روی چشم ِ منه خوش قدمی همدمی دل ِ من روشنه روی تو مثل ماهه عشق تو سرپناهه عاشقی تنها راهه یه دل دارم که دلدارش شمایی به این عاشق نکن بی اعتنایی دل ِ من عمریه دور تو گشته دیگه کارم از این حرفا گذشته یه بغل حسرت ِ آغوش تو همراه منه بی تو یک عالمه افسوس تو هر آه منه به نگاهت که به من نیست حسودیم میشه تو همون عشقی که بودن با تو دلخواهه منه تو همون عشقی که بودن با تو دلخواهه منه… یه دل دارم که دلدارش شمایی به این عاشق نکن بی اعتنایی دل ِ من عمریه دور تو گشته دیگه کارم از این حرفا گذشته..

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1393/08/29 توسط فولادی
 

سخن از دل و قلب است. این حقیقت روشن را چگونه بیان سازم؟ خداوند تبارک و تعالی کالبد انسانی را با قلبی مجهز فرموده و برای آن دو وظیفه معین کرده است: یکی وظیفه یا جریان طبیعی است که خون را به مغز و تمام نقاط و اجزاء بدن حتی کوچکترین سلولها می رساند، به همه می رسد، به همه رسیدگی می کند و هیچ نقطه ای از مسیر طولانی کالبد را فراموش نمی نماید.

جریان دوم روحی است. خداوند قلب را مرکز دوستی و صفا و برادری و نیکی قرار داد. دل خانه محبت است و اغیار در آن راه ندارند و می توانی مطمئن و آسوده باشی که در این مرکز، نفاق و دشمنی و کینه توزی نیست چرا که اصلاً برای این کار ساخته نشده است.

خانه اتحاد و برادری

این مرکز به انسان عطا شده تا خانه اتحاد و وحدت و دوستی و برادری و یکرنگی و نوع دوستی باشد و جایگاه عشق و صلح و صفا و برادری و مهر است. این مطلب واضح است و احتیاج به اثبات ندارد و هیچ عاقل متفکری آن را انکار نمی کند.

عشق یک است

نکته مهمی که باید جهانیان بدانند این است که عشق یک است و دو نیست. دو عشق و سه عشق و پنج عشق نداریم. می گوییم عشق به خداوند، به گل، به حیوانات، به انسان، به دانش، به طبیعیات و هر چه تصور کنیم. ظاهراً مختلف به نظر می رسد اما در باطن هر چه عشق است یکی است و دو نخواهد بود.

تقسیم در عشق نیست

عشق را تقسیم به مجازی و حقیقی کرده اند ولی این هم خلاف است زیرا هر چه هست جز یک عشق نیست. هر گونه عشقی امر خدا و دستور اوست. پس دو عشق نتواند بود . عشقی که به مخلوق می ورزد مگر مخلوق از کیست، مگر گل و بستان. پروانه و شمع و هر چه در مورد حب قرار گیرد جز از خداست؟ مگر عشقی که باعث ایجاد نسل است جز ازدیاد مخلوق خدا و اجرای امر اواست؟[1]

عشق از روح است

عشق خود از تراوشات روحی است و تا روح نباشد عشقی وجود ندارد. عشق تا وقتی است که بدن زنده است. وقتی تحول پیدا شد یعنی حیات به این صورت که هست دگرگون گردید و جسم تحول پیدا کرد و به اصطلاح مرد دیگر عشقی باقی نمی ماند. بدن مرده فاقد عشق است. زیرا روح با آن کار نمی کند. مرده قادر به انجام وظایف یک فرد زنده نیست و چون کاری نمی کند عشق و اشتیاق نیز ندارد.

معنی واقعی عشق

معنای عشق علاقه و اشتیاق و توجه است. این عشق یا اشتیاق را در هر قسمت مصرف کنید و روی هر کاری آنرا به ورزش اندازید و در هر کاری علاقه به خرج دهید تراوشات روحی شما در حدود مکانیسم مغزی در آن قسمت بیشتر می گردد و شعله عشق شما فزونی می گیرد.

عشق و عاشق یکی است

به همین لحاظ است که اگر فردی فی المثل در علم طبابت مشغول شود و تمام کوشش و توجه و علاقه خود را روی آن متمرکز سازد در حد سرشت شوق و علاقه و عشقش در آن فزونی می گیرد. اگر کسی در خلبانی عشق بورزد در همان قسمت قوی می شود و عشقش توسعه می پذیرد. در شناگری علاقه نشان دهد و تمرین کند و وقت مصرف نماید در همان کار پیش می رود و عشق می یابد منتها باید با مکانیسم مغزی و سرنوشت توارد داشته باشد.
خلاصه عشق و علاقه به هر چه تعلق گیرد و تمرین کند عشق در آن قسمت تجلی می نماید و سایر قسمتها ضعیف می شود و بدون جلوه می ماند.

عشق به اصطلاح «مجازی»

اگر کسی این عشق را روی یک موجود هم نوع از جنس مخالف بکار برد در همان قسم تجلی می نماید. عشقهائی که مجازی می نامند همین رشته عشقها است و اینهمه ادبیاتی که در سراسر عالم به وجود آمده این همه لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، وامق و عذرا، رومئو و ژولیت و انواع و اقسام عشاق مشهور، این همه غزلها، تصانیف، کتابها، رمانها، فیلمها، داستانها، حکایات که در باره عشق به وجود آمده. این همه پیگیریها، عاشق پیشگیها، اظهار علاقه ها، پیوندها، وصال ها، جدائیها، این همه ادبیات که میلیونها و میلیاردها برگ زرین جهان را زینت می کند همه و همه از این قبیل عشق است یعنی توجه یک موجود روی یک موجود دیگر و صرف وقت و علاقه و تمرکز قوای وی دربارة آن که هر چه این تمرکز و توجه و صرف وقت شدیدتر باشد عشق آتشین تر و تیزتر می گردد تا آنجا که کار به بیابان گردی و افراط می رساند.

نگارش در تاريخ یکشنبه 1393/08/25 توسط فولادی

نگارش در تاريخ یکشنبه 1393/08/25 توسط فولادی
 

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»

فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»

مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»

معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم…، شرمنده‌ام.»

مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»

بیا اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم. بیا اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط‌مون نشکنیم...

نگارش در تاريخ یکشنبه 1393/08/25 توسط فولادی

"بچه ها لال شوید" ، بی ادب ها ساکت

سخت آشفته و غمگین بودم ، به خودم می گفتم

"بچه ها تنبل و بد اخلاقند " دست کم می گیرند

درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، و نخندم اصلاً

تا بترسند از من و حسابی ببرند .

***********************

خط کشی آوردم ، در هوا چرخاندم ،

چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید

"مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید"

اولی کامل بود ، خوب ، دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ،

سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

*********************

دفتر مشق "حسن "گم شده بود

این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه ؟ بله آقا اینجا ، همچنان می لرزید

"پاک تنبل شده ای بچه ی بد"

"به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند"

ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش

بزنم ، او تقلا می کرد ، چوب پایین آمد

ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم ،

گوشه ی صورت او قرمز بود ،

هق هقی کرد و سپس ساکت شد ، همچنان می گریید

مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله

************************

ناگهان «حمدالله» در کنارم خم شد

زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد

گفت آقا اینهاش ، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد

سرخی گونه ی او به کبودی گروید

************************

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ، با یکی مرد دگر

سوی من می آیند ، خجل و شرم زده ، دل نگران

منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید ، سخت در اندیشه ی آنها بودم

پدرش بعد سلام، گفت :"لطفی بکنید، وحسن را بسپاریدبه ما"

گفتمش چی شده آقا رحمان ؟

گفت : « این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا ، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است ، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده !

درد سختی دارد ، می بریمش دکتر با اجازه آقا

*************************

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم

من شرمنده معلم بودم

لیک این کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم

***************************

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آن روز « معلم » شده ام

بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم

نه کسی بد اخلاق

نه یکی تنبل بود

همه ساکت بودند ، تا حدود امکان

درس هم می خواندند

***************************

او به من یاد آورد

این کلام از مولا (ع)

که به هنگام خشم

"نه به فکرم تصمیم"

"نه به لب دستوری"

"نه کنم تنبیهی"

یا چرا اصلاً من

عصبانی باشم ؟

با محبت شاید

گرهی بگشاییم با خشونت هرگز!

نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی

قدر آدمهایی که دوستتان دارند را ؛

بیشتر از چیزهایی که دوستشان دارید بدانید ...

نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی


 

تونل هابه ما آموختندکه حتی دردل سنگ هم

راهی برای عبورهست

تونل ها راست ميگويند ؛ راه است ، حتي از دلِ سنگ!

" آنجا كه راه نيست ، خداوند راه را مي گشايد... "

نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی

زلال که باشی سنگ های کف رودخانه ات را می بینند،

بر می دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت!!!

این است رسم دنیای امروز ما !...

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی

جملات تصویری زیبا

نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی

jomlax-love (11)

نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی
نگارش در تاريخ سه شنبه 1393/07/22 توسط فولادی

اسلایدر